دختر زیبای صبا چشمکی زد به من
نفس روز به مژگانم خورد
ساز بلبل،رقص سنبل
به هم آمیخته شد
همه با هم خواندند مرد تنهای رها
برخیز بنشین کنار ما
بشنو صدای ما
تو که از خلوت نور
ره به راهی جویی
وقت آن آمده که
بال پرواز گشایی به هوا
نفسی تازه کنی
روح خود را زهوس پاک کنی
چشم خود را ز بدان
دست خود را به جفا
گوش خود را زنوا
ذهن خود را به مداد رنگی
دور سازی و شفاف کنی
همچو برفی زیبا
به کسی پایینتر شادی انفاق کنی
و روان گردی در جوی
تا که آباد کنی جایی را
سیر سازی تشنه های خستگی
و خنگ گردانی
صورت پیری را
که وضو می سازد
بهر تسبیح خدا
و چقدر رویایی است
تو اگر باز آیی
قدمی رو به سوی معبود
که تو را می طلبد
بی گمان مشتاقی!